مفروش خویش ارزان
در عالم یک چیز است که آن فراموش کردنی نیست. اگر جمله چیزها را فراموش کنی و آن را فراموش نکنی٬ باک نیست. اگر جمله را به جای آری و یاد داری و فراموش نکنی و آن را فراموش کنی هیچ نکرده باشی. همچنان که پادشاهی٬ تو را به ده فرستاد برای کاری معین. تو رفتی و صد کار دیگر گزاردی. چون آن کار را که برای آن رفته بودی نگزاردی٬ چنان است که هیچ نگزاردی. پس آدمی در این عالم برای کاری آمده است و مقصود٬ آن است. چون نمی گزارد پس هیچ نکرده باشد...
( فیه ما فیه / مولانا جلال الدین محمد بلخی )
منگر به هر گدایی، که تو خاص از آنِ مایی
مفروش خویش ارزان، که تو بس گرانبهایی
به عصا شکاف دریا، که تو موسیِ زمانی
بدران قبای مه را، که ز نور مصطفایی
بشکن سبوی خوبان که تو یوسفِ جمالی
چو مسیح، دم روان کن، که تو نیز از آن هوایی
به صف اندر آی تنها، که سفندیارِ وقتی
در خیبرست، برکن، که علیِّ مرتضایی
بستان ز دیو خاتم، که تویی ـ به جان ـ سلیمان
بشکن سپاه اختر که تو آفتاب رایی
چو خلیل رو در آتش، که تو خالصی و دلخوش
چو خِضِر خور آبِ حیوان، که تو جوهر بقایی
تو چو تیغ ذوالفقاری، تن تو غلاف چوبین
اگر این غلاف بشکست، شکسته دل چرایی؟
تو ز خاک سر برآور، که درختِ سربلندی
تو بپر به قافِ قربت که شریفتر همایی ...
تو ـ به روح ـ بی زوالی؛ ز درونه با جمالی
تو از آنِ ذوالجلالی، تو ز پرتو خدایی

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 17:52 توسط احسان شریعتی نجف آبادی
|